سیدعطاءالله مهاجرانی

سوم: اُنس با جهان داستان و حکمت مثنوی معنوی (۲)
دکتر غلامعلی حداد عادل درباره تسلط و انس شهید امام خامنه‌ای بر مثنوی مطلب با اهمیتی را روایت کرده‌اند:
«آقای خامنه‌ای از مطالعه‌ متون اصلی و اصیل نظم و نثر فارسی غافل نبوده‌اند و به برکت حافظه‌ قوی، بسیاری از اشعار را در حفظ دارند. هنوز هم این اُنس و الفت وجود دارد. همین چند ماه پیش من یک بیت شعر عربی را که مضمونش منسوب به مجنون است، به شعر فارسی برگردانده بودم:
هَوی ناقَتی خَلفی و قدّامیَ الـ           هوی و إنّی و إیّاها لَمُختلفانِ
 شعری از یک شاعر عرب در بیان احوال مجنون است. مجنون سوار ناقه (ماده‌ شتر) بود و رو به قبیله‌ لیلی می‌رفت؛ اما ناقه بچه‌اش را در خانه گذاشته و دلش پیش او بود. تا مجنون از ناقه غافل می‌شد، شتر برمی‌گشت به سوی بچه‌اش. می‌گوید: عشقِ ناقه‌ من پشت سرم است و عشقِ خودم جلوی روی من. با هم هماهنگ نیستیم. مضمون عرفانی والایی است. 
من به ایشان گفتم: «این شعر را به فارسی برگردانده‌ام، از نظر شما چطور است؟» ایشان گوش کردند و با محبت نظری دادند و فرمودند: «این قصه‌اش در مثنوی هست.» بعد همان‌طور که نشسته بودیم و ایشان مشغول خوردن ناهار بودند، تمام ابیات آن داستان مثنوی را برایم خواندند.»
همچو مجنون‌اند و چون ناقه‌ش یقین
می‌کشد آن پیش  و  این  واپس  به   کین
میل     مجنون      پیش     آن     لیلی،    روان
میل      ناقه    پس،     پـی         کُـرّه          دوان
یک  دم  ار  مجنون  ز  خود  غافل   بُدی
ناقـه     گردیـدی      و       واپـس       آمـدی
عشق   و    سودا   چونک   پُر  بودش  بَدن
می‌نبـودش   چاره    از   بی‌خـود   شدن
آنک   او      باشـد       مراقب،         عقل       بود
عقـل      را        سـودای     لیـلی      درربـود
لیک    ناقه    بس        مراقب   بود  و   چُست
چون    بدیدی   او   مهار  خویش   سست،
فهم  کردی  زو  که  غافل  گشت   و   دنگ
رو   سپـس   کـردی   به   کـرّه   بی‌درنگ
چون  به  خود  باز آمـدی،  دیدی  ز   جا
کو   سپس  رفته‌ست  بـس     فرسنگ‌ها
در        سـه‌روزه     ره     بدیـن      احـوال‌ها
ماند         مجنـون       در         تردّد           سـالها
گفت:   «ای   ناقه  چو   هر   دو   عاشـقیم
ما   دو   ضـد،  پـس     همـره      نالایقـیم
نیستت    بر    وفـق    من    مهـر   و   مهـار
کـرد     بایـد    از    تـو    صحبـت    اختیار»
ایـن        دو       همـره       یکدگـر     را      راه‌زن
گمره       آن           جان       کو      فرو ناید        ز    تن
جـان    ز    هجـر   عـرش   انـدر  فاقـه‌ای
تن    ز    عشـق    خاربن،    چـون   ناقـه‌ای
جـان      گشـایـد        سـوی       بالا،      بالـها
درزده       تـن        در       زمیـن        چنـگال‌ها
(مثنوی، تصحیح محمدعلی موحد، دفتر چهارم، ابیات ۱۵۳۴ ـ ۱۵۴۷)
در دیدار با جمعی از کارگردانان سینمای ایران، آیت‌الله خامنه‌ای به وجه داستانی مثنوی توجه داشته‌اند: «روح داستان‌سرایی در ایران ضعیف نیست؛ دلیلش هم داستان‌های فردوسی و مولوی است.» ۱
تعبیر «روح داستان‌سرایی در ایران» شایسته تأمل جدی است. اگر شهیدخامنه‌ای بر شاهنامه و مثنوی تسلط لازم را نداشت، چنین تعبیری تصادفی و یا مجامله به نظر می‌رسید. وجه دوم نگاه جستجوگر ایشان در متن روح داستان‌سرایی ایرانی، به جوشش و درخشش حکمت‌هایی است که در شاهنامه و مثنوی دیده می‌شود:
«مولوی مَثلی دارد، من از آن خیلی لذت می‌برم؛ می‌گوید: این آبها همه پلیدی‌ها را پاک می‌کند -«یطهر» - نجاست خبثی و نجاست حدثی، هر چه واردش بشود، برطرف می‌کند؛ اما این آب بر اثر آن مراجعات فراوان که همه را تمیز می‌کند، خودش کثیف می‌شود. خوب، حالا چه کار کنیم؟ آب که کثیف شد، باید چه کارش کرد؟ آن‌وقت مولوی با آن ذهن وقّاد، نقّاد و ظریف‌بین می‌گوید: خودش عروج می‌کند، بخار می‌شود، بالا می‌رود، باز باران می‌شود و تمیز و نظیف برمی‌گردد.
من و شما باید عروج کنیم. هرچند وقت یک بار، به طور مستمر – هر کسی هر چه می‌تواند - باید عروج کنیم، بالا برویم و دوره‌ای ببینیم و برگردیم، تا این نظام تطهیر باقی بماند. خود «مطهِّر» هم تطهیر بشود و نجاسات را تطهیر کند. این عروج، با مطالعه، با تدبر و با فکر، به‌خصوص با توجه، ایجاد می‌شود.
هر کس هر چه یافته است ـ تا آنجایی که ما دیده‌ایم و دید ناقص محدود ما می‌توانسته پیدا کند ـ هر کس به هر جایی در این مقوله هدایت مردم و دستگیری از ذهنها و دلهای سرگردان رسیده است، از همان تضرع و دعای نیمه‌شب، توسل الی ‌الله و سپردن خود به خدا و تضرع پیش خداست؛ که پروردگارا، این «من» را که این‌طور به دست و پای من می‌پیچد، مرا این‌طور از همه کارها بازمی‌دارد و این‌طور در همه چیز، مرا لنگ می‌کند، از من بگیر، آن را ضعیف کن.
نمونه‌اش امام است، نمونه‌اش مرحوم آقای طباطبایی و همین اساتید و بزرگانی که در قم هستند؛ اینها کسانی هستند که کلماتشان واقعاً شفابخش است؛ می‌بینید که جوان‌ها هم چطور به اینها اقبال می‌کنند و اینها را می‌خواهند؛ از روی دل و جان، نه با تبلیغات و این چیزها؛ شما باید این را داشته باشید. این راه و معبر عجیبی است؛ ماها را هم اصلاح می‌کند، سدها را برمی‌دارد.»۲
روایت مثنوی از گردش آب از زمین تا آسمان، از آب آ لوده تا باران زلال که در لطافت طبعش خلاف نیست. به روایت شگفت‌انگیز جلال‌الدین بلخی که به آب و آفتاب و ابر زندگی می‌بخشد و آب را در موقعیت گفتگوی با خداوند قرار می‌دهد؛ به خداوند از آلودگی خویش شکوه می‌کند:
آب چون پیکار کرد و شد نجس
تا جنان شد  کاب را رد کرد حس
حق ببردش باز در بحر صواب
تا   بشستش   از  کرم، آن  آبِ  آب
(مثنوی، دفتر پنجم، ابیات ۲۰۰ ـ ۲۰۱)
آنگاه آب همه پلیدان را فرا می‌خواند تا به سویش بیایند و تا آنان را پاکیزه کند.
ادامه دارد 
پی‌نوشت‌ها:
۱. بیانات در دیدار جمعی از کارگردانان سینما و تلویزیون‌، ۲۳ خرداد ۱۳۸۵
۲. بیانات در دیدار مسئولان نهاد نمایندگی ولی‌فقیه در دانشگاه‌های سراسر کشور، ۱۶ اردیبهشت ۱۳۷۸

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی